پناه

دلیلش رو نمی‌دونم هنوز اما هر وقت میام به این جا سربزنم حس یه پناهجو رو دارم که میاد حرف‌هایش رو رو دیواره های غار می‌نویسه و میره نوشته های دیگران رو میخونه و حس می‌کنه تنها نیست . بعد تکیه میده به همین دیوارها و خوابش می بره. روز بعد باز سر می‌زنه به پناهگاهش و راحتتر نفس میکشه.  تا جایی که دیگه مهم نیست براش بعضی‌ها اون رو نمی‌فهمن‌

  • teapani

من که هر روز باید بیام به پناهگاهم سر بزنم و نوشته های بقیه رو بخونم،بلاگستان به طرزِ لعنتی طوری آرامشبخشه برام :)

منم تازه این رو حس کردم خیلی جای خوبیه 💚💚😊

وای دقیقا من هم ‌همینطور

😍😍💚 یس

Her leaving in the morning

everything was a fairy tale

She would be a believer
Designed By Erfan Powered by Bayan